تبلیغات
کجاهستیم...... - قوطی های خالی را جمع می کرد

کجاهستیم......

الهی به نعمتت حضور قلبم را از خطور ذنوب باز دار

قوطی های خالی را جمع می کرد
گرمای 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادر ها . از شدت گرما توی پادگان دزفول ، بیرون از چادر ها و سنگر ها پرنده ای پر نمی زد . همگی در 

حال استراحت بودیم . گه گاه از بیرون صدایی می آمد و چرتم را بهم می زد . حس می کردم صدایی مثل صدای برخورد قوطی کنسرو و کمپوتی است که می آید 

. یکی دوبار بی خیال شدم اما صدا قطع نشد . به نظر می آمد که کسی به این قوطی ها لگد می زند یا پرتشان می کند که این صدا ها می آید . رفتم بیرون ، 

هیچ کس نبود . برگشتم داخل چادر ، باز همان صدا آمد .

کنجکاو شدم و به کمین نشستم که بالاخره ته و توی قضیه را در بیاورم . دیدم یک نفر در میان چادر ها می گردد و قوطی های کنسرو و کمپوت را که به شکل 

آشغال در محوطه ریخته شده است ، یک جا جمع می کند و بعد می برد در چاله ای پشت خاکریز دفن شان می کند . سرش به کارخودش گرم بود . انگار که از این

 کار لذت می برد . چادر ما که رسید دیدم شهید بزرگوار مهدی باکری است





طبقه بندی: قوطی های خالی را جمع می کرد،
برچسب ها:شهید مهدی باکری، مهدی باکری، لشکر 31 عاشورا، قوطی کنسرو، خاطرات مهدی باکری،
[ شنبه شانزدهم اسفندماه سال 1393 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ فرزین ] [ نظرات() ]